|
مورچه ای رو مسخره میکردم که سالها عاشق یه تفاله چایی بود ، خودم رو فراموش کردم که سالها عاشق آشغالی بودم که فکر می کردم آدمه!!!
ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را نمي شنوند... و چه تلخ است قصه ي عادت!!!
همیشه ناامید بود و انتظار میکشید که توی برگه های دفترش قطار میکشید
عبور لحظه های فضای گنگ ایستگاه و باز صدای ساعتی که راس شش هوار میکشید برای رسم شکل رفتنش سه رنگ تیره داشت و هی ازین مدادهای کهنه کار میکشید مسافرش شبی که جاده زیر نور ماه مرد شبی که جغد هم درخت را به دار میکشید رسید و دید روی سنگ مرمری نوشته اند کسی ناامید بود و انتظار میکشید به یاد ....
مردم شهر ز هر وعده ی بی جا سیرند خسته از زندگی و از این جهان دلگیرند سرد و سنگین شده دلها ای وای!!! عاشقان خسته و تنها غریب میمیرند کاش این فاصله ها کم میشد!!! (نقدها را بود ایا که عیاری گیرند؟!؟) این صبح سپیدی که بگویند کجاست؟؟؟ ازادی!!! دست ها پشت سر و پاها در زنجیرند ادمک های کلاغ صادقان را کشتند خودشان نیز برای هوسی میمیرند انگار که پایانی نیست این زمستان ها را .......از برای حفظ زمستانها همچنان درگیرند و هر از چند گاهی هر مسافر گل شد با یک گل.در کجا جشن بهار میگیرند؟؟؟ |
About![]()
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
Home
|